دل نازک من

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول.

این وبلاگ بنا به نارضایتی عزیزم اپ نمیشه

تعطیل شد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 16:48  توسط الناز 

اخرین روزهای سال 1390

معنی سین های هفت سین

اولین سین سنجد
سنجد نماد سنجیده عمل کردن است . سنجد را براین باور بر سفره میگذارند که هرکس با خویشتن عهدکند که درآغاز سال هرکاری را سنجیده انجام دهد . سنجد نشانه گرایش به عقل است . اح­ترام به تفکر و ترویج و خردمندی . اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود پس عقلانیت را ارج مینهیم و خردمندی را بزرگ .

دومین سین سیب
دومین سینی که برسفره مینهند سیب است که نماد سلامتی میباشد .

سومین سین سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سفره گذاشته میشود که نشانه خرّمی وشادابی وخوش اخلاقی است . سبزی با خود شادابی نیکویی و زندگی را بهمراه می آورد . من با خویشتن عهد میکنم که دراین سال شاد و خوش خلق وخوش اخلاق باشم . رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه میدارد و به ما آرامش میدهد .

چهارمین سین سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت وعضو عدالت و قدرت است .

پنجمین سین سیر
سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم . سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت برجهان بنگرد که انسان قانع از نفس کری­ش برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است . پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را برسرسفره مینهیم تا انسانی عاقل سالم شاداب قوی و قانع باشیم . سیر چشمی و چشم سیری از بزرگترین صفات انسان برتر میباشد .

ششمین سین سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است . واقف براین نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زح­مت است و هیچ انسان متعهد و بامسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد . خداوند زمین وآسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و سرکه گویای نکته ایست از تسلیم دربرابر رخدادهای ناگوار زندگی .

و هفتمین سین سماق
آخرین سین سفره هفت سین سماق است . سماق نماد صبر و بردباری و ت�­مل دیگران است . صبر به انسان میاموزد که درگذر زندگی خستگی را بایدخسته کند وکام را بیابد .

پیشاپیش سال نو بر همگی مبارک امیدوارم سالی سراسر برکت و کامیابی داشته باشین غمتون زودگذر شادیتون پایدار حق یارونگهدار همگییییییییییییییییییییییییییییییییی عیدتون مبالکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:32  توسط الناز  | 

شما هم میتوانید موفق شوید

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم به همچجی خوفین؟خوشین؟سلامتین؟خدالو شکل امتحانا تموم شد.دیجه وقت میکنم یکمکی به وبلاگمم بلشم.

این اپم متعلق به کتابی که امروز داشتم میخوندم نویسنده:شیو خیرا امیدوارم خوشتون بیاد.

(علم و تربیت به معنای قضاوت خوب نیست)

مردی کنار خیابان هات داگ می فروخت .او بی سواد بود به نحوی که هرگز روزنامه نمی خواند.او به سختی می شنید به حدی که هرگز به رادیو گوش نمیداد چشم هایش ضعیف بودو تلویزیون نیز نگاه نمی کرد.اما مشتاقانه مقدار زیادی هات داگ می فروخت.به تدریج میزان فروش و سودش بالا رفت.بنابراین گوشت بیشتری سفارش می داد و برای خودش یک فر خوراک پزی بهتر و بزرگتر نیز سفارش داد.چون تجارتش رونق گرفت پسرش که اخیرا از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود به او پیوست.

بعد از مدتی چیز عجیبی اتفاق افتاد.پسر از پدر سوال کرد :پدر ایا از بحران اقتصادی بزرگی که در اینده اتفاق می افتد اگاه هستی؟پدر پاسخ داد نه.پسر گفت موقعبت بین المللی وحشتناک است و وضعیت داخلی بدتر از ان.پدر چون فکر میکرد پسر به دانشگاه رفته روزنامه میخواند تلویزیون تماشا میکند بیشتر می داند و به توصیه اش گوش کرد.

به زودی تعداد افرادی که در صف ایستادند کم و کمتر شد و فروش ان ها افت پیدا کردپدر فکر میکرد کار صحیحی است و به پسرش گفت:پسرم شما راست گفتید ما در جریان بحران هستیم و من خوشحالم که ما پیش از موعد از ان اگاه شدیم.

به طور خلاصه  اشخاص تربیت شده انهایی هستند که در هر شرایطی اگاهانه و شجاعانه انتخاب کنند ان ها توانایی دارند که بین دانایی و حماقت خوب و بد صرف نظر از درجه ی دانشگاهی و تحصیلی انتخابی درست داشته باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 16:0  توسط الناز  | 

امتحانات

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ من اومدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم چه اومدنی ناقص العضو شدم.مغزم ناقص شد.من موندم مجه هرچی دومس داله انسان باید بشه خو شیمی دومس داشتی که داشتی کی گفت باید انتخاب کنی هوم؟خو خسته شدم.تو مقاطع دیگه اینطوری درس میخوندم المپیاد مریخم قبول میشدم.

هی لوژگال اخه از شجاش بجم؟هی میجن اپ نمیتونی چه اپی اینجده شلم شولوخه که نجو. شولوخه یعنی شه جولی یه گل سر رویه سرم یکی پشته سرم دوتا گیج گاه یه کیلیپس اینور اوهههههههههههه زیاده زیاد ههههه دیجه وقته سل خالوندن ندالم که.

 

گاهی ناراحت گاهی خوشحال این اساس زندگیه.اما چه خوبه ناراحتی ها سطحی باش.با ناراحتی های عمیق که نمیشه ظاهرا هم پدیدار شه دل ادم پیر و شکسته میشه.

خوبی که از حد بگذرد                       نادان خیال بد کند

قاصدک شعر مرا از بر کن.برو ان گوشه باغ سمت ان نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تورا لحظه ای از یاد نمی اندازد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:57  توسط الناز  | 

وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود. وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است:

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟

گفت: نه. پرسید: پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت: همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می آید. عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید: خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی؟ تشکّر تو برای چیست؟ پیرزن گفت: یا عیسی، آن چه به من داده بود از من گرفت، آیا همین طور پس گرفته است؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد، به من نگاه کرد وپس گرفت؟ عیسی فرمود: آری، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است. پیرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است؛ پس جای شکر دارد.
چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود. در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد. امّا وقتی برای ما مصیبتی پیش می آید، فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند، برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات، پاداش بیشتری دریافت کنیم.

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 20:23  توسط الناز  | 

روزگالم

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام سلام الناژ باله دیجل اپ میکند. خوفین خوشین سلامتین مماخاتون شوپوله؟

چه خفلاااااااااااااااااا میجفتین؟!!!!!!!! لاشتی من املوژ یه گلبه شیاهه پمشالو دیدممممممممم

دوست جونم گلبه میبینه دویست کیلومتریش فلال میتونه کشته مالو یه جولایی حس میتونم منم از گلبه میتلشیدم خبل نداشتم.املوژ اومدیم مسیر راهمونو عوض تونیم که گلبه نیاد جلومون لفتیم تو گل کفشامون کشیف شد خوب.

باز یونی شلوع شد امتحان بازال هم شلوع شد. امتحان شیمی که ۲ تا شوال داد هل یه شوالش شونصد تا شوال توش بود تا یکیش و حل کلدم اومدم چک تونم دلشته بلگه هارو جمع چلد جفت وخت تمومه.انجالی کنکوره. شانس بدتلم اینه عدل لوز علوسی دخمل عموم  امتحان فیزیک دالم .البته فکل تونم ایلاد از کار دخمل عمومه اخه وسط هفته علوسی میجیلن عجبو. خلاشه ببین این تلم میخوام مهدلم بالا ۱۷ بشه ها سایرین نمیزالن که مانع پیشلفته منن دیجه .اشتا همیناهن نمیزالن ادم به مدالج بالا بلشه دیجه.........اوه اوه غلیظ حرفیدم تلجمه و زیر نویسم میخواین لابد ........بلم دیجه .همجی خوش و سلامت باشین.حق یارتون.خدافیز

لاشتی به این وبلاگم دومس داشتین سل بزنید: http://pospor.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:37  توسط الناز  | 

الهی

الهی!

تو دوستان خود به لطف پیدا گشتی

تا قومی به شراب انس مستان کردی

قومی به دریای دهشت غرق کردی

الهی!

تو انی که نور تجلی بر دل های دوستان تابان کردی

چشمه های مهر در سرهای ایشان روان کردی!

تو در ان پیدا و به پیدایی خود در ان دو گیتی ناپیدا کردی!

الهی!

نه جز شناخت تو شادی است نه جز یافت تو زندگانی!

زندگانی بی تو مردگی است.

و زنده به تو هم زنده و هم زندگانی است.

 

سلام ببخشین خیلی طولانی شد اپم.چند روزی بود که از رفطارام راضی نبودم. شاید از نظر دیگران عادیه اما خودم تو دل خودم  میدونم خطاست شاید ریزه نگری باشم.اما به این ریزه نگری ها حساس شدم.

خدایا خیلی دوست دارم خیلی اروم شدم.اینقدر لذت میبرم وقتی نا ارومم ارومم میکنه. این موقع ها به بزرگیش پی میبرم. که بالاتر از خدا وجود نداره.وقتی اینطوریم حرف با دیگران هم ارومم نمیکنم به اصطلاح دردو دل. شاید حرف با دیگران سبکت کنه اما خدا هم سبکت میکنه هم میبخشتت.

تو دانشگاه و چت و ....... خیلی میگن فقط خدا بقیه رو قبول ندارند .راستی ها اگه خدا رو  از دلتون بپذیرین دیگه این بحث ها نیست.دیگه این کلنجارا نیست. گرچه ظاهرم ایراد داره گرچه شاید بویی از خداشناسا نداشته باشم اما یک اپسیلون خدارو درک کردم.همین خیلی مواقع ارومم میکنه امیدوارم خیلی هاتون که دم از خدا میزنید تهه ته دلتون درک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:21  توسط الناز  | 

سلام به همگی روز همگی بخیر خوبین؟امشب تولد گویا تبریک میگم به همگی. طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق .

شه خفلاااااااااااااااااااااااااااااااا همه سالمین؟ تاخت اولدین؟ غش که نچلدین؟

من املوژ اخلین لوژ لوژه گلفتنمه نمیدونم بهدش بشه بجیلم یا نه اولش خوشحال بودم اخه خیلی زجر کشیدم از مهده دلد و ضعفم اما الان که فکل میچونم میبینم دومس دالم بازم روزه بجیلم.

دومس داشتم بیهوشی مثل کما بود مشته این فیلما یه چیزایی فراتر درک کنم حیف که بیهوشی ام مشته خوابه.

خوبه که  از هر اتفاقی تو زندگی درس بگیری خوبه که گاهی خودتو فراتر از دیگران نبینی بدونی فراتر از همه ما هم هست خدا اینقدر کبر نفروخته با افریدن بندش به انسان اونوقت انسانا که همه در یک سطحن حالا کم و بیش برتری هم دارند که فقط خدا تشخیص میده اما باز به هم فخر میفروشند.

ما انسان ها از تحمل هم اینقدر به درد میایم خدا چقدر بزرگه که همه مارو تحمل میکنه و با اولین خطا عکس العمل عملمون رو بهمون نشون میده. چقدر صبر داره که راهه بازگشت گذاشته چقدر بخشندست .کاش ما هم سعی میکردم یک نانو هزارم از ویژگی های خدا رو در خودمون عملی کنیم.

ان گاه که پروردگار فرشتگان را فرمود که من در زمین نایبی خواهم گماشت گفتند: پروردگارا ایا کسانی خواهند گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها ریزند حال ان که ما خود تو را تقدیر و تسبیح میکنیم؟ خداوند فرمود:من چیزی از اسرار خلقت بشر میدانم که شما نمیدانید.(سوره بقره ایه ۳۰)

فلک جز عشق محرابی ندارد

                                     جهان بی خاک عشق ابی ندارد

اگر بی عشق بودی جان عالم

                                    که بودی زنده در دوران عالم؟

<<راز زندگی>>

در افسانه ها امده روزی که خداوند جهان را افرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از انها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهادی بدهند.

یکی گفت خداوندا:ان را در زیر زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت:ان را در زیر دریاها قرار بده و دیگری گفت ان را در کوه ها بگذار

ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود ان را بیابند در حالی که من میخوام راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده.زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن ان باید به قلب خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:43  توسط الناز  | 

من و روزگارم

داشتم وبلاگمو میخوندم به جیغ و داد هورای پارسال تولدم رسیدم از وقتی وبلاگ ساختم خودم برای خودم تفلد میگرفتم شاید برای اینکه ارزش روز تولد تو زندگی برام خیلی مهمه به نظرم وقتی کسی روز تولد کسی رو یادش بره دیگه چی ازش میخواد تو ذهنش بمونه. اول میخواستم اپ کنم امسال هم اما روز تولدم تصمیمم عوض شد نمیدونم چرا. شاید به خاطر تغییر تحولاتی که تو زندگیم پیش اومده.

اما من وقتی دلم گرفت به خدا سپردم.دیگه حوصله کنایه و تیکه و ................ ندارم. تا یکی میاد چنین کاری کنه  میخوام که ................ خلاصه چنان تنفری گرفتم از این لحن که خدا میدونه. اخه یا برات مهم نیست یا هست ۲ حالت که بیشتر نداره.

باز ماه رمضون رسیده. طبق معمول معلوم نبود امروز اول هست یا نیست دق داد این کشور مارو با این سطح علمیش. گفتم روزه میگیرم اعلام کردن ماه رمضون نیست میخورم ههههههههه اما نامردا دیر اعلام کردند دلم نیومد بخورم روزمو. از صبح که بیدار شدم تا حدود ۴ قل خوردم تو رختخواب میترسیدم بیدار شم بیحال شم هههههه مامانم میجفت تحویل بگیر  خودتو حال خوبت تو رختخوابه حال بدت چه جوره. اخه بیدال که شدم وایییییییییی یه بوی اشی میومد که خدا میدونه اینجده جفتم اش اش غش چلدم هههههههههه. چه اجی نازی دالم اش دلشت کرد واشتم اجی به خلبونش بلم یه عالمه دومسش دالم.

دیجه چه کنم دیجه. الناژه و کارای غیل پیش بینیش. ادما همیشه یه جول باشن تنوع اژ بین میله باید چند تا خاش مشته من پیدا شه دیجه.

هی لوژگال هی ژوونی واشته منم موخع افطال دعا چونید البته اجه ترجمتون قوی بود هههههههه.

خوش و سلامت باشین .یا حق. خدافیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 18:52  توسط الناز  | 

شعبان

سلام عرض میکنم خدمت همگی .

اول از همه نیمه شعبان رو بهتون تبریک میگم ماه امام زمان و تکاپوی جشن مردم در این ماه لذت بخش برای تمام ایرانیا.یه عکس در رابطه با این ماه براتون میگذارم و بعد میرم سر جملاتی که از کتاب شما هم میتوانید موفق شوید نوشته شیو خیرا براتون تهییه کردم.چند تا جمله قشنگیه که زمانی که داشتم این کتاب و میخوندم بهش برخوردم و تصمیم گرفتم براتون تو وب بگذارم شاید برای شما هم مفید باشه.

جملات:

ناپلئون هیل:هر انچه که ذهن ادمی بتواند ان را تصور کند و به ان ایمان داشته باشد میتواند به ان برسد.

تام واتسون:اگر میخواهید موفق باشد شکست هایتان باید دوبرابر شود.

خیرا:اغلب مردم به دلیل کمبود توانایی یت هوش شکست نمیخورند بلکه عدم موفقیت ان ها به دلیل نبود ارزو-جهت-هدف و یا نظم روی می دهد.

ویلیام جیمز:بزرگترین کشف من از زندگی این است:که انسان ها زندگی خودشان را تنها به وسیله ی تغییر نگرش های ذهنی شان متحول می سازند.

یک مطالعه در دانشگاه هاروارد به این نتیجه رسیده است که ۸۵ درصد موفقیت ها مربوط می باشد به نگرش و ۱۵ درصد به هوش افراد پس پایه موفقیت صرف نظر از قلمروی انتخابی ان نگرش است.

موفقیت نه به وسیله ی این که چقدر در زندگی خود را بالا کشیده ایم بلکه به وسیله ی تعداد دفعاتی که پس از افتادن تواتسته ایم خود را بلند کنیم سنجیده می شود.

انسان های موفق کار هایی بزرگی انجام نمی دهند بلکه ان ها کارهای کوچک را بزرگ انجام می دهند.

زندگی باور می خواهد ان هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید قلبی به تو می گوید که خدا هست هنوز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:7  توسط الناز  | 

تصمیم مهم

در یکی از روستاهای ایتالیا پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می ازارد کم کند . پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمترو کم تر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.

روز ها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش امد و با شادی گفت بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون اوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتندپدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:افرین پسرم!کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار مثل گذشته صاف نیس و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی ان حرف ها هم چنین اثاری بر انسان ها میگذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و ان را بیرون بیاوری. اما هزارن بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:40  توسط الناز  | 

سال من

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها میدانند که چه تابستانی است.

سایه ها بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

اری

تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها اوایی است که مرا می خواند

  - - - - - - - - - - - - - - -

شمع ها را بیافروز و میهمانی بده.

تو دوباره متولد شده ای.

مثل پروانه ای که از پیله بیرون می اید اماده پرواز شو.

تو پرواز می کنی تا هر اوجی که اراده کنی.

دیگر هیچ مانعی و مزاحمی نمی تواند سر راه تو قرار گیرد و

تو را از رسیدن به خواسته های واقعی زندگی باز دارد.

سلام خوفین؟شه خفلا؟ شال ۹۰ نشد که بیام و تبریک بجم نمیدونم شلا شال های نو اشتا نمیشه بیام اینژا

هنوژ هم بهار و میتونم شال جدید رو به همجی تبلیک بجم. شال خوفی بلای همجیتون باسه .پل اژ خوجی و  شلامتی .

والبته ماه الدیبهشته و ماه بهشتی و تفلد  یه مهربون تو این ماه باعش شده این ماه رو دو شندان لذت بخش چونه جا داله اینژا تفلدشو بهش تبلیک بجم و  همیشه شلامت و خوش باشی .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:0  توسط الناز  | 

هی روزگار

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.

 

 

 

 بایددیوونگی هاموببخشی

 نگاه سردچشماموببخشی

 میدونم گاهی حرفام خیلی تلخه

 بگو می تونی حرفامو ببخشی

 بایدگاهی تو چشمام خیره باشی

 ببینی تاچقدغمگین وخستم

 نمی دونم دخیل دلخوشیمو

 به چشمای کدوم ایینه بستم

 یه دنیا خاطره توکوله بارم

 منواززندگی مایوس کرده

 شبای بی چراغ زندگیمو

 پرازتنهایی وکابوس کرده

 تومی تونی منواشتی بدی با

 شبای روشن ستاره بازی

 تومی تونی کنار من بمونی

 تومی تونی منوازنوبسازی

 تومی تونی بایه لبخندشیرین

 بدی های منو اسون ببخشی

 می تونی به کویرخشک قلبم

 توبه اهستگی بارون ببخشی

 بایددیوونگی هامو ببخشی.

 

سلام به همگی خوبین؟

این دفعه اپم پر محتوا شد . دلیلشم اینه که با شروع ترم جدید شاید وقت نکنم به این زودی اپ کنم و کل شعر هایی که به نظر مناسب بود با شرایط رو به یکباره تو یک پست گذاشتم.

امیدوارم بخونیدو لذت ببرید.به قول قدیما خدافیز

 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

شریعتی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 22:26  توسط الناز  | 

الهی!

به حرمت ان نام که تو خوانی

و به حرمت ان صفت که تو چنانی دریاب که می توانی

(رباعی)

من گریه به خنده در همی پیوندم

پنهان گریم به اشکارا خندم

ای دوست گمان مبر که من خرسندم

اگاه نه ای که چون نیازمندم

بنمای رهی که ره نماینده تویی

بگشای دری که در گشاینده تویی

زنگار غمان گرفت دور دل من

بزدای که زنگ دل زداینده تویی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:30  توسط الناز  | 

دل من

بود كه بار دگر بشنوم صداي تو را ؟ ببينم آن رخ زيباي دلگشاي تو را ؟
بگيرم آن سر زلف و به روي ديده نهم ... ببوسم آن سر و چشمان دل رباي تو را

كي ام مجال كنار تو دست خواهد داد ............. كه غرق بوسه كنم باز دست و پاي تو را
مباد روزي چشم من اي چراغ اميد ............ كه خالي از تو ببينم شبي سراي تو را

دل گرفته ي من كي چو غنچه باز شود ....... مگر صبا برساند به من هواي تو را

چنان تو در دل من جا گرفته اي اي جان .......... كه هيچ كس نتواند گرفت جاي تو را

ز روي خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من ........ كه هم عطاي تو را ديد و هم لقاي تو را

سزاي خوبي نو بر نيامد از دستم .......... زمانه نيز چه بد مي دهد سزاي تو را به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم ... كنار سفره ي نان و پنير و چاي تو را
به پايداري آن عشق سربلندم قسم ............. كه  به سر مي برم وفاي تو را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 16:29  توسط الناز  | 

داد زد ها ... سر از این خاک کجا بردارد
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد ؟


خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد ؟


یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد ؟


یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد ؟


یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد ؟


کسی از بین شما داغ برادر دیده ست ؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد ؟


آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد . .

باز باران با ترانه

میخورد بر بام خانه

یادم امد کربلا را

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

وندرین صحرای سوزان

میدود طفلی سه ساله

پر زناله دلشکسته پای خسته

باز باران قطره قطره

میچکد از چوب محمل

اخ باران کی بباری بر تن عطشان یاران

ترکنند از ان گلو را

اخ باران اخ باران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 10:35  توسط الناز  | 

گلزار عاشقی

ای زینب ای شکوفه گلزار عاشقی

                                               صبرت رهی گشوده به گلزار عاشقی

از خطبه ی بلیغ تو عالم شنیده اند

                                               شور حماسه ی تو و تکرار عاشقی

صدها دل است بسته به بند کلام تو

                                              فاتح ترین به عرصه پیکار عاشقی

پنداشتم که اول اسودگی ست عشق

                                              پندار من به باد شد از کار عاشقی

وقتی به بند دیدمت ای عاشق غریب

                                                چون لاله ی تشنه و تبدار عاشقی

فردا به دامنت برسد ای کاش لحظه ای

                                              دستی چنین تهی خریدار عاشقی

 

حسین (ع) بیشتر از اب تشنه لبیک بود افسوس به جای افکار افکارش ضخم هایش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی ابی نامیدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:53  توسط الناز  | 

ندای اغاز

باید امشب بروم

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمان خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

دختر بالغ همسایه پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

 

چیز هایی هم هست لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

انچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

اسمان تخم گذاشت

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت در راه است؟

باید امشب برورم.

 

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست

رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند

یک نفر باز صدا زد :سهراب

کفش هایم کو

(سهراب سپهری)

سلام سلااااااااااااااام باز اومدم خیلی وقت  بود که اپ نکرده بودم اپ قبلی هم بیشتر مبهم بود شاید فقط یه سری از افراد خوششون اومد .

اپ کردن زیاد وقت نمیگیره درسته اما اینکه یه مطلب جالب بزاری که خواننده وبلاگ خوشش بیاد اینکه بری و تک تک دعوت کنی تا قدم رنجه کنندو مطلبم و بخونن یکمی وقت گیره دیجه.

این چند روز تعطیلی با این که هوای کثیف تهران نفس کشیدن و سخت میکنه اما برای من که  ۴شنبه کلاس دارم  بد نشد تونستم بیشتر به درسام برسم  داوللب شم تا یه وقتی اول از اخر نشم .

تا پیش دانشگاهی خوب جلو اومدم اگه الان بخوام تنبلی کنم خیلی بد میشه. البته خوب تنوع طلبی هم بدک نیست. هههههههههه. محرمم در راهه  مطلبام باید حال و هواش عوض شه و بوی محرم به خودش بگیره.

خلاصه که عذرم و بپذیرید و امیدوارم که مطلبم و پسندیده باشید گرچه سهراب طرفداران زیادی داری

حق پشت و پناهتون. خدافیز

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 14:59  توسط الناز  | 

خدای من

ساحل دلت را به خدا بسپار 

            خودش قشنگ ترین قایق را برایت میفرستد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:34  توسط الناز  | 

تکبر

صاحب باغی به زیبایی باغش می بالید رنگارنگ ترین میوه ها و زیباترین گل هارا در باغ زیبایش داشت . روزی از اتفاق پیر مردی از کنار باغ رد می شد خسته بود زیر یکی از درخات همان باغ می نشیند تا استراحتی کرده باز راهی شود میوه ای از درخت زمین افتاده بود پیرمرد میوه را برداشت پاک کرد تا بخورد صاحب باغ سر رسید به پیر مرد ناسزا گفت پیرمرد خیلی ناراحت شد به صاحب باغ گفت پسرم میوه ای که از قبل زمین افتاده است اگر من بر ندارم یا می ماند فاسد میشود. پیرمرد باز ناراحت شد و همان میوه را جایش گذاشت و از جای برخاست به صاحب باغ گفت : جوان خدای یکتا روزی آفریده اش را هم آفریده و این که تو با غرور و تکبر با یه پیر مرد گرسنه و خسته همچین رفتاری می کنی خدارا خوش نمی آید از آن بترس خدا همچین باغی بهشت مانند را دشت بر نگرداند . صاحب باغ اعصبانی تر شد و خشم از چشمانش شفق می زد می خواست باز حرفی به پیر مرد بگوید که پیرمرد گفت : خداوند هر آنچه را که به بندگانش می دهد امانت است اما مهم این است که همان بنده از نعمت خداوند یکتا از چه راهی و چگونه استفاده بکند . 
. تویی که دوست نداشتی عابری گرسنه و خسته و پیرمرد از میوه ای که قبل زمین افتاده بود را میل بکند و  صاحب باغ را دعای رحمت بخواند ، ادعایی نداشته باش خداوند  حتما از تو راضی شده باشد. پیرمرد حرکت کرد و راهش را ادامه داد بعد چند ماه موقع برگشتن باز از همان مسیر متوجه باغی شد که هیچ درخت و سر سبزی دیده نمی شد همه درختان خشکیده بودند چاه باغ خشکیده بود یادش آمد این زمین همان باغی است که صاحبش تکبر و مغرور بود.

مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
::
از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
::
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
::
یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم
::
ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن
::
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه ی قبری ندارم . . .
::
امشب ...
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ...
امشب چشمانم را با آب توبه می شویم
و کلام قرآن در دهانم می ریزم
تا خواب چشمانم را نیازآرد ...
::
مبادا لیلة القدرت سر آید
گنه بر ناله ام افزونتر آید
مبادا ماه تو پایان پذیرد
ولی این بنده ات سامان نگیرد

 طاعات و عباداتتون قبول حق التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 18:19  توسط الناز  | 

ماه خدا

سلام به همگی روزتون بخیر خوبین؟خوشین؟  نازی

چه خفلا؟ الان همگی روزه این یه سری نا ندارین حتی مطلب رو کامل بخونین یه سری هم که انگار نه انگار روزه این انرژی دارین بی نهایت.

این چند وقت وبلاگم همه جوره مطلب داشته :شعر عخشولانه. شیطنت و بچگی. دستورات خدا و دانسته هایی که شاید بسی از افراد اطلاع نداشته باشن.

اول به نظرم جالب نبود که محتویات  وبلاگ اینطور باشه بعد پیش خودم گفتم  درسته دنیای مجازی هست اما باید به دنیای واقعی و خودمون شباهت داشته باشه.  به نظرم اگه افراد فقط خوش و سر حال باشن دارن از واقعیتی تو زندگیشون فرار میکنن اگه همیشه غم گین باشن حسرت نداشته ها یا از دست رفته هارو میخورن . ولی انسان سالم باید در عین خوشی حقایق رو بپذیره و به خیلی از دستورات که به نفعش هست عمل کنه. اینجور افراد دوست داشتنی تر و محبوب تر هم هستن پس سعی کردم وبلاگمم اینطور باشه که خواننده های بیشتری داشته باشه. امیدوارم پذیرا باشید.

و در اخر ماه مبارک رو به همه شما تبریک عرض میکنم. من رو تو این روز های خاص فراموش نکنید.

دلتون شاد و لبتون خندون.

 

 

گفتگوی من و خدا

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد.

خدا گفت :نه! رها کردن کار توست. تو باید از انها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد.

خدا گفت:نه!شکیبایی زاده رنج و سختی است. شکیبایی بخشیدنی نیست.به دست اوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.

خدا گفت:نه!من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را فراچنگ اوری.

از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد.

خدا گفت:نه!رنج و سختی تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیکتر و نزدیکتر میکند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد.

خدا گفت:نه! بایسته ان است که تو خود سر براوری و ببالی اما من تو را هراس خواهم تا سودمند و پر ثمر شوی.

من هر چیزی را به گمانم در زندگی لذت می افریند و از خدا خواستم و باز گفت: نه ! من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف اری.

از خدا خواستم یاری ام دهد  تا دیگران را دوست بدارم همانگونه که انها مرا دوست دارند.

و خدا گفت: اه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 2:0  توسط الناز  | 

تفلد

هوشدروووووووووووووووووووووووووووووووووو

شلام شلام خوفین همگی خوجین؟

املوش تفلدمههههههههههههههههههههههههههههههه هااااااااااااا چه زود گذشت باز یکشال دیجه

املوژ کیک خولی و لخش دالیم هاااااااااااااااااااااااااااا

اها اها بیا

خو دیجه بسه حالا یکم از خودم میجم

نام:الناز

متولد ۴ مرداد

مهارت:نقاشی

جمله همیشگی: هی لوژگاااااااااااااااااااااااااااال

خوب حالا چند تا عکس از بچگیم بهتون نشون بدم

اینم عکس کودکیم

اینجا یه ذله بژلگتل شدم

اینجا ۲ سالمه

اینجا دیجه لو پای خودم وایشادم حقمو از دیگلان میجیلم

اینجا منو دوشتامیم

اینجا دالیم خاله بازی میچونیم

اله خلاصه اینجوری بود که من بژلگ شدم.

امروزم یه روز خاص برای من امیدوارم همگی خوش و سلامت باشین

  با عرض شرمندگی خدمت دوستان وبلاگ نویس برای این اپدیت نمیتونم تک تک دعوتتون کنم به دیدن اما خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم و البته پاسخ نظر قطعی هست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 17:7  توسط الناز  | 

شیطان

شیطان از جنس جن است و از اتش خلق شده است.

حضرت علی (ع)فرموده:شیطان هفتاد هزار سال خدا را عبادت کرد و فقط یک نماز ۲رکعتی اوچهار هزار سال طول کشید.

زمانی که خداوند انسان را افرید همه سجده کردند به غیر از ابلیس که خدا به اوگفت تو از رانده شدگان هستی. پس شیطان  به خداوند گفت:من هفتاد هزار سال تو را عبادت کردم و خودت گفتی هر کس مرا عبادت کند عبادتش را بی نتیجه نمیگذارم. خداوند فرمورد هر چه بخواهی در دنیا به تو عطا میکنم. پس شیطان خواست:

اول اینکه اجازه بدهی تا قیامت زنده بمانم .

دوم اینکه در مقابل هر یک از فرزندان ادم ۲ فرزند به من عطا کنی که برای هر یک از اولاد ادم دو فرزند مسلط کنم تا انها را به اغوا بکشانند.

سوم اینکه از تو میخوام مرا در بدن ادم مانند خون جریان دهی که از هر جای بدن او بتوانم او را به معصیت بکشانم.

چهارم اینکه میخواهم اولاد ادم ما را نبیند ولی ما انها را ببینیم.

پنجم اینکه به من قدرت دهی تا به هر شکلی در ایم.

ششم  اینکه میخواهم تا دم مرگ پیش اولاد باشم.

بعد شیطان میگوید ای خدا به عزتم سوگند که همه انسان ها را گمراه میکنم مگر عده معدودی که بندگان خالص تو هستند.

شیطان گفت حالا که مرا بیرون میکنی جایی برای زندگی ام معین کن و خداوند فرمود:تو را در حمام ها و هر جا که محل رفت امد مردم هست قرار میدهم. شیطان گفت غذای من چه باشد خداوند فرمود: سر هر سفره ای که نام من برده نشد بنشین و با انها که بدون گفتن ایه شریفه بسم اللله الرحمن الرحیم غذا میخورند تو هم غذا بخور (امام محمد باقر می فرمایند اگر اول غذا یادتان رفت بسم الله گویید اخر غذا گویید که شیطان هر چه خورد استفراغ کند)

شیطان نیاز به اب داشت و خداوند فرمود:اب تو شراب و هر چیز مست کننده باشد.

گفت برای من کتابی قرار بده. خداوند فرمود:کتاب تو وشم(خال کوبی روی اعضای بدن) و کتاب سحر و جادو باشد.

گفت برای من اذان گویی قرار بده.خداوند گفت:اذان تو وسایل موسیقی و موذن تو کسانی هستند که با الات مینوازند و هر کحس موسیقی و ترانه گوش دهد به تو لبیک گفته است.(البته به طور دقیق باید ذکر شه هر موسیقی حرام نیست)

گفت برای من حدیثی قرار بده خداوند فرمود:حدیث تو دروغ است و کسانی که دروغ گویند حدیث تو را نقل کرده اند.

گفت برای من دام قرار ده خداوند فرمود: زنان را وسیله صید مردم قرار دادم.

شیطان وقتی  از بهشت رانده شد ریش خود را تراشید و موها و ناخن هایش را بلند کرد و وقتی که حضرت ادم را فریب داد و باعث بیرون راندنش از بهشت شد شروع به اواز خواندن و رقصیدن کرد . اولین کسی که زنا کرد و لواط داد شیطان بود و اولین کسی که شراب خورد شیطان بود به همین خاطر خداوند در جهان اخرت بیشترین غضبش بر زنا کار و شراب خوار است.خداوند فرمود :هر کس شراب بخورد عروس شیطان است یعنی شیطان تا صبح با او لواط میکند به همین خاطر شخص شراب خوار باید غسل جنابت کند وگرنه دشمن خدا است.

پایان تحقیق اول.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 17:22  توسط الناز  | 

اولین سالگرد

اون روز که فرشته قصه های بچگیم قلب سنگم رو نرم میکرد فکر میکردم که خوشبخت ترین ادم روی زمینم. اما اون  به همون اندازه که عشق و اعتماد رو یادم داد تونست احساس نفرت و خیانت رو هم بهم نشون بده یعنی فرشته من هم میتونه.......؟؟؟؟؟؟

نه خدا جونم کاش این یک خواب باشه مثل همه کابوس های بچگیم یعنی میشه اگه اینطوره کاش مامان زود تر بیدارم کنه.

خدا جونم یادته اون نیمه شب هایی که فقط من و تو و ستاره  و ماه بودیم با افتادن تک تک قطره های مروارید ها چقدر به خاطر شنیدن قدم های اسمونیش ازت تشکر میکردم؟؟ اما حالا چی.......

نه هیچ وقت ازت گله ای ندارم که خودمون مقصریم.

عشق هم یکی از نعمت هاته که خودمون نشون میدیم لیاقتشو داریم یا نه.

خدایا شاید همه اینها ارزش یاد گرفتن یک تجربه رو داشته باشه اینکه!

فاصله بین عشق و نفرت به اندازه یک تار نازکه!

کاش مواظب بودیم.

 

یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ دستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت امروز سالگرد وبلاگمه یکسالههههههههههههه شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددد(۲ پسته اخر بر حسب اتفاقات و سوانح جیغی هست شما ببخشین)

سلام  همگی دوستان خوبین ایا؟  بفرمایید چای و شیرینی در خدمت باشیم  البته تا چای رو میل کنید شیرینی هم میرسه تو ترافیک هست در حال رسیدنه.

 این شالله همیشه خوش و سلامت باشین بعد بیاین وبلاگ من نظر بدین  ببخشید که دیر به حضورتون میرسم به امید خدا ۱۲ تیر جبران میکنم.

خوب دیجه من بلم خدافیض همجی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:37  توسط الناز  | 

سال نو

خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن . خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز . خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم . خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم . خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم . خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز.. چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

((( دکتر شریعتی )))

 

یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

سلام به همگی یه سلامه نو تو سال نو نمیدونم چرا وقت نمیشد تو سال نو اپ کنم

دیشب تصمیم جدی گرفتم اپ کنم اما ساعت ۱۲:۳۰ شب وقتی داشتم میخوایدم یادم افتادم اه من که میخواستم اپ کنماین شد که روز ۱۳ به در گفتم اول بیام اپ کنم . اما اگه  نمیومدم دوباره معلوم نبود کی بتونم  بیام نیام کی بیام  و این شد که اومدم  میدونم دیر دارم تبریک میگم عذر منو بپذیرین البته درسته اینجا تبریک نگفتم ولی خوب تا جایی که وقت میشد اومدم و تو نظراتم تبریکم و عرض کردمسال نو بر همگی مبارک سال خوشجلی داشته باشین پر از اتفاقای نیکوخوب دیجه من بلم به ۱۳ به درم برسم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 11:56  توسط الناز  | 

داستانی روایتی

گاو ماما میکرد گوسفند بع بع میکرد سگ واق واق میکرد همه با هم صدا میزدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی اید او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند.

او هر روز صبح بجای غذا داد به حیوانات جلوی اینه به موهای خود اسپری حالت دهنده میزند موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را اتو میکند.

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند . چون کبری با پترس چت میکرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت میکرد. پترس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود . او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند.

پترس در حال چت کردن غرق شدو مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به ان سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت ریز علی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را در اورد ریز علی چراغ قوه هم داشت اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و همه مسافران مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود الان چند سالی هست که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد. اوپول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او اخرین بار که گوشت خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

او از چوپان گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد .

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان ان داستان های قشنگ را ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 23:54  توسط الناز  | 

درد و دل

زیر پلکت سایبانم میدهی؟

سوختم  ایا پناهم میدی؟

قطره ابی بر لبانم میدهی؟

میزبانی را نشانم میدهی؟

زیر چترت سر پناهم میدهی؟

ای جواب پرسش بی پاسخم

اتشی افتاده بر جان و دلم

میهمان جان جانان گر شوم

تا بیاسایم دمی در پای عشق

عشق را ایا نشانم میدهی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:16  توسط الناز  | 

زمین خوردن بار سوم

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند . لباس پوشید و راهی شد.در راه مسجد مرد زمین خورد  و لباس هایش کثیف شد. او بلند شد و خودش را پاک کرد و به خانه برگشت . لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی شد. در راه مسجد در همان نقطه دوباره به زمین افتاد!او دوباره بلند شد  خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یکبار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی شد.

در راه مسجد با مردی که چراغی در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد جواب داد: من دیدم شما ۲بار در راه مسجد به زمین افتادید. از این رو چراغ اوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد تشکر کرد.

همین که به مسجد رسیدند مرد اول از مرد چراغ به دست خواست که به مسجد وارد شود .مرد دوم از رفتن به مسجد خودداری کرد. مرد اول سوال کرد که چرا نمیخواهد وارد مسجد شود .مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید و خودتان را تمیز کردید و دوباره راهی شدید خدا همه گناهانتان را بخشید. برای بار دوم نیز باعث شدم اما شما تشویق به خانه ماندن نشدید بلکه بیشتر مصمم شدید به خاطر همین خدا همه گناهان خانواده تان را بخشید. من ترسیدم اگر بار دیگر باعث زمین خوردناتان شوم خدا تمام گناهان دهکده تان را ببخشد.

بنابراین من برای سالم رسیدن شما به مسجد تلاش کردم!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 18:54  توسط الناز  | 

پروردگارا

خداوندا  
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آنجا که شک است ایمان بدهم  
آنجا که نومید است امید شوم  
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم  
آنجا که غم است شادی به پا کنم

خداوندا  
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم  
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم 

خدایا 
احساس می کنم زود عادت می کنم
و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم

 

 خدایا... 
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم
آنرا صحیح می خواند
و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد،
در آتش بی مهری ات بسوزم.

 

خدایا... 
می دانم تمام لحظه هایم با توست.
می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی.
می دانم که اگر بارها فراموشت کنم،
ناراحتت کنم و برنجانمت،باز می گویی برگرد.
می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛
نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند
و دلم در این میانه مانده.

 

خدایا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است

خدایا... 
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛
یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم

خداوندا.. 
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز،
من از سردی سرمای زمستان، 
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.

خداوندا... 
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، 
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. 

 

خداوندا... 
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب می ترسم. 

خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس
به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم. 

خداوندا... 
من از ماندن می ترسم 

خداوندا... 
من از رفتن می ترسم  
خداوندا... 
من از خود نیز می ترسم 

 

خداوندا... 
پناهم ده 
خداوندا

سلام به همگی خوفین خوشین؟

عید همگی مبالک همیشه شادو خوش باشین .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 21:25  توسط الناز  | 

غیبت

سلام به همگی مخصوصا اون هایی که لطف میکنن و وبلاگ منو برای بازدید انتخاب میکنن و خوشحالم میکنم باید عرض کنم که من تک به تک نظراتو خط به خط میخونم( این برای یکی از دوستان بود که گفته بودن فکر نمیکنن من نظرشونو بخونم) .

باید به بزرگی خودتون ببخشین که دیر جواب نظراتتونو میدم . مطلب قبلی شعر پر معنی بود که درکش فقط با عمیق خوندن خواهد بود. ولی خوب بیشتر به خاطر یه شیطنتی که تکه کلامم گربه بود باعث شد انتخابش کنم شاید چندان براتون دل نشین نبود . از این بابت متاسفم .

مطلب جدیدم راجع به غیبت هست. شاید طرفدار زیادی نداشته باشه این پست اما خوب بیشتر برای تنوع و اینکه تو زندگی روزمره اکثرمون کاربرد زیادی داره امیدوارم خوشتون بیاد و اینکه مشتاقانه اماده خوندن نظرات و پیشنهاد و انتقاداتتون هستم .ممنونم

{غیبت}

من از غیبت کردن خیلی بدم میاد اگه بفهمم کسی پشت سرم این کارو کرده خیلی ازش دلخور میشم!  اینکه غیبت نیست داریم با هم حرف می زنیم! 

غیبتش نباشه ها ولی خیلی چاق و زشت و بی سواد ....... است!

همه ما کم و بیش این جملات را شنیده ایم فرقی نمی کند توی تاکسی و مهمانی و ....هر جا که بنشینیم خواه ناخواه در مورد اطرافیان حرف می زنیم . اما این حرف زدن در مورد خصوصیات اخلاقی دیگران تا چه اندازه درست است؟

غیبت کردن درست وقتی شروع می شود که کسی از ما می پرسد چه خبر؟ این دیگه چه خبر باعث می شود ادم برای انکه حرفی داشته باشه وارد موضوعاتی بشود که اولا اصلا بهش مربوط نیست ثانیا یک جورهایی حریم خصوصی افراد است.

شما چی فکر می کنید؟ ایا می توانید با قاطعیت بگویید که هیچ وقت پشت سر کسی حرف نزده اید؟

غیبت یعنی:نقل بدی ها- پشت سر کسی حرف زدن. استاد دهخدا گوید: پد گفتن پشت سر کسی اول انکه ان فرد از شنیدنش ناراحت شود و دوم ان حرف راست باشد اگر راست نباشد بهتان یا تهمت نام می گیرد.

در کتاب اسمانی مسلمانان امده است: از بسیاری از گاناهان بپرهیزید که پاره ای از گمان ها گناه است! غیبت بعضی دیگر را نکنید ایا دوست دارید گوشت برادر مرده تان را بخورید!؟(سوره حجرات-۱۲)

پیامبر(ص) فرمودند: هر کس زن یا مردی را غیبت کند تا چهل روز نماز و روزه اش پذیرفته نمی شود. (بحارالانوار علامه مجلسی ج۷۲ص۲۵۸)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:23  توسط الناز  |